The Tortoise and the Eagle. لاک پشت و عقاب

A TORTOISE, lazily basking in the sun, complained to the sea-birds of her hard fate, that no one would teach her to fly.
لاک پشتی زیر نور افتاب دراز کشیده بودو از بخت و اقبال بد خود به مرغان دریایی شکایت می کرد. اینکه هیچ کسی به چگونه پرواز کردن را اموزش نمیدهد

An Eagle, hovering near, heard her lamentation and demanded what reward she would give him ...
if he would take her aloft and float her in the air. “I will give you,” she said, “all the riches of the Red Sea.

عقابی که در ان نزدیکیها پرواز می کرد ،اه و ناله او را شنیدو از او پرسید:در ازای بردن او به اسمان و غوطه ور شدن در اسمان چه پاداشی به او خواهد داد: لاکپشت گفت: من به تو تمام ثروت نهفته در دریای سرخ را خواهم داد

“I will teach you to fly then,” said the Eagle; and taking her up in his talons he carried her almost to the clouds suddenly he let her go, and she fell on a lofty mountain, dashing her shell to pieces.
 
عقاب گفت: پس من به تو پرواز کردن را اموزش میدهم و او را به سرپنجه خود گرفت و او را تا ابرها بالا برد و ناگهان او را رها کرد و لاک پشت روی کوه بلندی
افتادو لاکش تکه تکه شد
The Tortoise exclaimed in the moment of death: “I have deserved my present fate; for what had I to do with wings and clouds,
در لحظه مرگ این جمله را به زبان اورد: من لایق سرنوشت حاضر خود هستم
برای چه مجبورم که بال داشته باشم و روی ابرها باشم

If men had all they wished, they would be often ruined.
اگر انسان می توانست هر چه را ارزو کند را داشته باشد و بدست بیاورد اغلب دچار اسیب و زیان خواهد
شد